Powered By Blogger

دوشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۰

misSinG

دلتنگم؛ چیزی در ژرفای خیالم در اعماق درونم، گم شده/ پیدایش نمیکنم دلتنگش شده ام گویی که زخمی دارم ایکاش میتوانستم....
دلم میخواست که میشد مغزها را تهی کرد دوباره سه باره چند باره... دلم خبر خوش میخواهد دلم حرف خوب میخواهد دلم مهربانی و گرما میخواهد دلتنگم؛ ایکاش میشد که فریاد زد تا سرحد فنا... ایکاش... مانده ام از این جاندار دو پا که چه میگوید! چه میخواهد! به کجا میکشاند! خسته ام از اینهمه بی وفایی و سکوت سکوت سکوت و باز هم سکوت/ روزی آیا این سکوت توهم زا پایانش را نظاره خواهد کرد؟ نمی دانم... تنها میدانم که دلتنگم تنهایم جایی ساکت آرام گرم بی غش می خواهم بالینی می خواهم طالب گرمابخش مهربان رئوف که سرم را بگذارم و های های بگریم و عقده از دل وا کنم. اما.... دلم برای خودم تنگ شده برای روزهای شادم برای روزهای آغشته به احساسم دلم گریه میخواهد تنهایم دلتنگم دوست داشتنها رنگ و بوی خودخواهی به ارث برده از این دوپای شرطی اگر چنان کنی پس چنینی اگر این کنی پس آنی خسته ام دلم برای خودم تنگ شده...