Powered By Blogger

شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۰

Je Ne sAis PaS

چقدر بده که آدم سر دو راهی گیر کنه و از اون بدتر اینکه سر چند راهی گیر کنه!! حالت آدمی رو دارم که گذاشتنش وسط اول یه دوونه محکم زدن تو سرش گیجش کردن و بعد هی هولش میدن به همدیگه منم گیج و گنگ دارم با پاس کاری اینا تلو تلو میخورم، خیلی گیجم دل نگرانیام یکم بزرگن. اول اینکه داستان مهاجرتم به کجا میرسه و در نهایت چه اتفاقی خواهد افتاد یک دنیای جدید با دانسته هایی که فقط خونده شده و هنوز درگیرشون نشدم و آینده مبهم و نامعلومی که با توجه به شرایط سنیم نمیدونم که آیا فرصت سعی و خطا رو دارم یا نه. دوم مساله ازدواجمه که خودش دو قسمته یکیش برمیگرده به خانوادم که مخالف اند البته بدون دیدن و قضاوتی که از حرفای من دارند که متاسفانه نکات خوبش رو نشنیدن یا نخواستن که بشنوند و قسمت دوم به طرف مقابل برمیگرده که نکات مثبت و منفی اش یه جورایی همپوشانی دارن و این نکته منو سخت درگیر خودش کرده که بالاخره چکار کنم. زنگ زدم دکتر رضایی جواب ندتد بازم زنگ میزنم باید جدی به یک نتیجه درست منطقی برسم وگرنه داغون میشم، ذهنم رو دیگه نمیتونم متمرکز کنم و داره بهم سخت میگذره. سوم مساله کارمه که تو این چند وقته چندان خوب نبوده یک سری فرضیات تو ذهنم داشتم که باعث شد فرصت کاری که به سختی بدست آورده بودم رو از دست بدم و با اون فرضیات که براساس حساب کردن روی تواناییهای طرف مقابلم بود از دستش بدم و بیکار شم. اگر اون با دلش اومد منم با دلم اومدم منم خواستم با دلم با هم کار کنیم پیشرفت کنیم با هم زحمت بکشیم و پول دربیاریم.اون پولی که اینجوری در میومد از شیر مادر واسم گواراتر بود ولی افسوس صد حیف که اون علیرغم ادعاش که با دلش اومده اینجا با عقلش اومد و منطق خودشو حاکم کرد و همه برنامه ریزیام رو به هم ریخت. از این حال و روزم اصلا راضی نیستم منی که یک آدم مستقل متکی به خود بودم شدم یک وابسته بی چیز که دیگه تصمیم گیری برای یه چیز ساده هم براش مشکل شده. اصلا ازت راضی نیستم مهدی علامی!! جای تاسف داره که خودتو به این روز درآوردی. همیشه در بدترین زمانها پشتم رو خالی کرد. خودشو کشید کنار در حالیکه بهش گفتم گیجم نیاز به کمک دارم نیاز به حمایت و همفکری دارم ولی از اونجایی که خودخواهیاش به حد اکمل رسیده نمیخواد جز خودش کس دیگری رو ببینه و فقط دنبال فرصتیه که خودشو از این وضع خلاص کنه حالا با من یا بی من. چه اتفاقی برای من میوفته مهم نیست و این مشکل منه که خودم به تنهایی باید حلش کنم . این اون همراهی که من میخواستم نیست اون حمایتی که لااقل به همفکری بیانجامه نیست جز احساس تنها گذاشته شدن و رها شدن چیز دیگه ای نمیبینم و این بار هم به حرف چند سال خودم میرسم که روی کمک هیچ بنی بشری حساب نکنم و فقط از خودم و خدای خودم بخوام. چون الانه که نیاز به کمکش دارم که نیست حتی گفته دیگه زنگم نزنیم به هم مبادا که ترک بردارد چینی نازک احساس رفیق!! هر بلایی میخواد سرت بیاد بگذار بیاد مهم اینه که من درگیرش نباشم و فقط تو هر وقت حالت خوب شد بیا چون من رفیق روزای خوبتم و کاری به بقیه احوالاتت ندارم این رسم آدمای نارفیقه نه کسی که ادعای دل دادگی و موندن واسه همیشه رو داره. دلم گرفته از این حال و احوالم باید دست به کار بشم و حالمو خوب کنم دیگه نمیخوام تو قید و بند بمونم. اینجا دنیای منه و مال خودمه و با هیچ کس دیگه نمیخوام شریکش بشم چون فقط نامردی دیدمو خودخواهی و رفاقتای آبکی که تو احوالات خوشت باهات هستند. به زودی حالم خوب میشه قول میدم من اینجوری زیر بار غم نمیمونم یا رومی رومی یا زنگی زنگی. تا بعد با خبرای خوش

دوشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۰

misSinG

دلتنگم؛ چیزی در ژرفای خیالم در اعماق درونم، گم شده/ پیدایش نمیکنم دلتنگش شده ام گویی که زخمی دارم ایکاش میتوانستم....
دلم میخواست که میشد مغزها را تهی کرد دوباره سه باره چند باره... دلم خبر خوش میخواهد دلم حرف خوب میخواهد دلم مهربانی و گرما میخواهد دلتنگم؛ ایکاش میشد که فریاد زد تا سرحد فنا... ایکاش... مانده ام از این جاندار دو پا که چه میگوید! چه میخواهد! به کجا میکشاند! خسته ام از اینهمه بی وفایی و سکوت سکوت سکوت و باز هم سکوت/ روزی آیا این سکوت توهم زا پایانش را نظاره خواهد کرد؟ نمی دانم... تنها میدانم که دلتنگم تنهایم جایی ساکت آرام گرم بی غش می خواهم بالینی می خواهم طالب گرمابخش مهربان رئوف که سرم را بگذارم و های های بگریم و عقده از دل وا کنم. اما.... دلم برای خودم تنگ شده برای روزهای شادم برای روزهای آغشته به احساسم دلم گریه میخواهد تنهایم دلتنگم دوست داشتنها رنگ و بوی خودخواهی به ارث برده از این دوپای شرطی اگر چنان کنی پس چنینی اگر این کنی پس آنی خسته ام دلم برای خودم تنگ شده...

دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۹

TrUe sTorY

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی
به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری

اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
!

غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی

چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹

rEd ROsE

زندگي چون گل سرخي است
 
زندگي با همه وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
زندگي جنبش جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.
زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،
يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و  برگ و  گل و  خار، 
همه همسايه ديوار به ديوار همند.

شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹

fEw worldS

چند وقته كه دارم بعد از اون خواب عجيب و غريبي كه ديدم(نمي تونم بگم چون بزرگترام گفتن نگو!) خيلي ذهنم درگيرش شد. به نظرم در اين دنيا و محيطي كه ما زندگي ميكنيم به واسطه پرده هاي حجابي كه ما آدماي غرق در زندگي روزمره دور خودمون داريم، نميتونيم دنياهاي اطرافمونو ببينيم. هنوز دليل محكمي پيدا نكردم براي اينكه ثابت كنه چند دنيا در همين جايي كه منو شما زندگي ميكنيم وجود داره و يه سري از آدمها دارن توي اين دنياها زندگي ميكنن! عجيبو مبهمه ولي فكر ميكنم كه وجود داره.
در همين جايي كه نشستيم دقيقا يك يا چند نفر ديگه هم در دنياي خودشون دارن زندگي ميكنن تفاوتش در اينه كه ما اونهارو نميبينيم البته بعضيها ميبينن! همينطور هم اونا ما رو نميبينن و ممكنه بعضيهاشون هم ما رو ببينن.هر چه كه هست ميشه اينجوري استنباط كرد كه اين فضاي سه بعدي كه ما اسمشو گذاشتيم سه بعدي، در اصل بي نهايت بعد داره. البته اينها همه ادعاست و اثباتش كار بسيار بسيار سختيه كه حداقل از من بر نخواهد آمد. ولي روش به شدت دارم تحقيق ميكنم. ميخوام راجع به "شك" و" آدماي خاصي" كه دور و بر ما هستن بنويسم ولي فعلا چشام دارن از سوزش عين ابر بهار اشك ميريزن تقريبا 32 ساعته كه پلك رو هم نذاشتم.

سه‌شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۹

امانت

امروز توي وبلاگ يكي از اين آدمهاي روي زمين چيزي رو خوندم كه به ناگاه اشك چشمام جاري شد احساس كردم كه اون آدم مهربون بايد مهربانويي باشه كه از ته دلش نوشته بود و من معصوميت و تنهايي اون خانم رو به طور واضح درك كردم اميدوارم كه به قول آن مهربانوي ايراني قدر اين امانت هاي دور و برمونو بدونيم! جوري رفتار نكنيم حرفي نزنيم كاري نكنيم كه برنجن منظورم عزيزامونه.خدا رحمتش كنه و به به اون مادر و فرند صبر و سر بلندي شادي بي حد بده.

شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۷

TRANCE

در این هوا که نفسها پر آتش است وگرم ... خیلی وقته که چیزی ننوشتم حتی نیومدم ببینم کی چی نوشته، منی که دوست دارم از هر کاری و هر چیزی سر در بیارم! عجیبه که تا حالا نیومدم، مهم نیست، بگذریم!
حالم یه جور خاصیه مثه روزای برفیه که تو یه رستوران قدیمی مثلاً کافه نادری نشستی و بیرونم برف و بارون تو سر خودش داره می زنه ولی تو از این آشوبو تو سر زدن داری لذت میبری! غذای گرم، آدمای شاد و مهربون منتظر واسه غذا یا راضی از خوردن یه وعده ناهار خوب، جیب پر پول، شکم گرسنه، به همراه آدمی که دوست داری کنارت باشه... یه کم سخت شد نه؟ خلاصش یه جور خلسه که نمیدونی گریه کنی یا بخندی.
منتظرم!
منتظر یه خبر!
نمی دونم بده یا خوب!
امیدوارم که خوب باشه هیچ کس از خبر بد خوشش نمیاد منم خوشم نمیاد، دوست دارم بشم یه آدم دیگه که داره از اول شروع میکنه یا نه! از این قالب که گریزی نیست جز مرگ، پس؛ هزار نکته ناگفته که مجال گفتن نیست...
سردمه کولر روشنه دعوا کردم با کی و سر چی به تو ربطی نداره (خیلی صریح گفتم می دونم) گرسنمه حس غذا گرم کردن ندارم(آخر فعالیتو جنبشما دقت کن!) دلم واسه خودم تنگ شده واسه مهدی ای که وقتی خسته میومد خونه حال داشت بره تا قله توچالو برگرده نیشش هم تا بنا گوش باز، نمی دونم تا حالا تو دیوار خوردی؟ یا کسی با روزنامه لوله شده(واسه امتحان حتماً همشهری باشه) تو صورتت زده؟ سوال احمقانه ای می کنم ولی امیدوارم هیچ وقت تجربش نکنی چون خیلی درد داره، این درد درد جسمی نیست اشتباه نکنی، تو سینت یه جایی هست که نمی دونی دقیقاً کجاست، اونجا درد میگیره، یه چیز تو مایه های به زمین گرم بخوریه! ولی میگذره فدای سرت؛ بعد از مدتها دارم شجریان گوش می کنم همه میگن امیدواری آدمو سر پا نگه می داره تو مواقع سختیو مشکل، منم امیدوارم! امیدوار به آنچه که با خدای خودم میگم و به تو هم مربوط نمی باشد خیلی ممکنه تلخ حرف زده باشم ولی مهم نیست می تونی نخونیش داداجچش!
بازم میام
تا بعد