چقدر بده که آدم سر دو راهی گیر کنه و از اون بدتر اینکه سر چند راهی گیر کنه!! حالت آدمی رو دارم که گذاشتنش وسط اول یه دوونه محکم زدن تو سرش گیجش کردن و بعد هی هولش میدن به همدیگه منم گیج و گنگ دارم با پاس کاری اینا تلو تلو میخورم، خیلی گیجم دل نگرانیام یکم بزرگن. اول اینکه داستان مهاجرتم به کجا میرسه و در نهایت چه اتفاقی خواهد افتاد یک دنیای جدید با دانسته هایی که فقط خونده شده و هنوز درگیرشون نشدم و آینده مبهم و نامعلومی که با توجه به شرایط سنیم نمیدونم که آیا فرصت سعی و خطا رو دارم یا نه. دوم مساله ازدواجمه که خودش دو قسمته یکیش برمیگرده به خانوادم که مخالف اند البته بدون دیدن و قضاوتی که از حرفای من دارند که متاسفانه نکات خوبش رو نشنیدن یا نخواستن که بشنوند و قسمت دوم به طرف مقابل برمیگرده که نکات مثبت و منفی اش یه جورایی همپوشانی دارن و این نکته منو سخت درگیر خودش کرده که بالاخره چکار کنم. زنگ زدم دکتر رضایی جواب ندتد بازم زنگ میزنم باید جدی به یک نتیجه درست منطقی برسم وگرنه داغون میشم، ذهنم رو دیگه نمیتونم متمرکز کنم و داره بهم سخت میگذره. سوم مساله کارمه که تو این چند وقته چندان خوب نبوده یک سری فرضیات تو ذهنم داشتم که باعث شد فرصت کاری که به سختی بدست آورده بودم رو از دست بدم و با اون فرضیات که براساس حساب کردن روی تواناییهای طرف مقابلم بود از دستش بدم و بیکار شم. اگر اون با دلش اومد منم با دلم اومدم منم خواستم با دلم با هم کار کنیم پیشرفت کنیم با هم زحمت بکشیم و پول دربیاریم.اون پولی که اینجوری در میومد از شیر مادر واسم گواراتر بود ولی افسوس صد حیف که اون علیرغم ادعاش که با دلش اومده اینجا با عقلش اومد و منطق خودشو حاکم کرد و همه برنامه ریزیام رو به هم ریخت. از این حال و روزم اصلا راضی نیستم منی که یک آدم مستقل متکی به خود بودم شدم یک وابسته بی چیز که دیگه تصمیم گیری برای یه چیز ساده هم براش مشکل شده. اصلا ازت راضی نیستم مهدی علامی!! جای تاسف داره که خودتو به این روز درآوردی. همیشه در بدترین زمانها پشتم رو خالی کرد. خودشو کشید کنار در حالیکه بهش گفتم گیجم نیاز به کمک دارم نیاز به حمایت و همفکری دارم ولی از اونجایی که خودخواهیاش به حد اکمل رسیده نمیخواد جز خودش کس دیگری رو ببینه و فقط دنبال فرصتیه که خودشو از این وضع خلاص کنه حالا با من یا بی من. چه اتفاقی برای من میوفته مهم نیست و این مشکل منه که خودم به تنهایی باید حلش کنم . این اون همراهی که من میخواستم نیست اون حمایتی که لااقل به همفکری بیانجامه نیست جز احساس تنها گذاشته شدن و رها شدن چیز دیگه ای نمیبینم و این بار هم به حرف چند سال خودم میرسم که روی کمک هیچ بنی بشری حساب نکنم و فقط از خودم و خدای خودم بخوام. چون الانه که نیاز به کمکش دارم که نیست حتی گفته دیگه زنگم نزنیم به هم مبادا که ترک بردارد چینی نازک احساس رفیق!! هر بلایی میخواد سرت بیاد بگذار بیاد مهم اینه که من درگیرش نباشم و فقط تو هر وقت حالت خوب شد بیا چون من رفیق روزای خوبتم و کاری به بقیه احوالاتت ندارم این رسم آدمای نارفیقه نه کسی که ادعای دل دادگی و موندن واسه همیشه رو داره. دلم گرفته از این حال و احوالم باید دست به کار بشم و حالمو خوب کنم دیگه نمیخوام تو قید و بند بمونم. اینجا دنیای منه و مال خودمه و با هیچ کس دیگه نمیخوام شریکش بشم چون فقط نامردی دیدمو خودخواهی و رفاقتای آبکی که تو احوالات خوشت باهات هستند. به زودی حالم خوب میشه قول میدم من اینجوری زیر بار غم نمیمونم یا رومی رومی یا زنگی زنگی. تا بعد با خبرای خوش
